تبلیغات
اعتیاد ، ترک یا درمان لژیون حمید اکبری - متن سی دی قیاس از استاد امین
 
اعتیاد ، ترک یا درمان لژیون حمید اکبری
وبلژون مسافر حمید اکبری
 
 
سه شنبه 3 اسفند 1395 :: نویسنده : مسافر رضا
((بنام قدرت مطلق الله))

متن کامل سی دی قیاس از استاد امین دژاکام


مسئله اینجاست که خیلی وقتها داده هایی که ما از آن برای قیاس کردن استفاده می کنیم ناقص است . ما فقط آن تلاشی را که با چشم ، از دیگران می بینیم وارد محاسبات می کنیم و خیلی از تلاشی را که آنها می کنند را شاید ما اصلاً نبینیم یا متوجه آن نباشیم

مسئله مهمی که ما در سفر دوم با آن روبرو می شویم و اگر انسان بخواهد در سفر دوم از آن عبور بکند به آن قسمت حتماً بر میخورد ، مسئله تسخیر شدن است که در سفر دوم یک چیز اجتناب ناپذیر است و انسانهایی که به مراتب بالای سفر دوم می رسند حتماً با این موضوع روبرو می شوند و باید آگاه باشند تا بتوانند از این مرحله عبور نمایند .

کاری که تسخیر شدن انجام می دهد شبیه اثر مواد مخدر است روی انسان ، یعنی همانطور که مواد پرده و حجاب روی چشمها و اندیشه و حسهای ما می کشد و اجازه نمی دهد که ما تشخیص دهیم که چه اتفاقی در اطراف ما می افتد ، تسخیر هم همین کار را انجام می دهد و حسهای ما کاملاً تعطیل و بسته می شود یا کاملاً معکوس عمل می کند مثلاً وقتی اطرافیان از روی محبت و علاقه برای ما کاری را انجام می دهند ولی ما فکر می کنیم که این کارشان از روی عِناد و دشمنی است .

در سفر دوم همین اتفاق می افتد ولی اینجا دیگر خبری از مصرف مواد نیست ، هنگامی که انسان مواد مصرف می کند هر روز می توان پیشرفت و آثار مواد را دید و تشخیص داد ، زیرا در صور آشکار انجام می گیرد و صور آشکار  درگیر است اما در موضوع تسخیر و سفر دوم هر آنچه اتفاق می افتد در صور پنهان است و شما چیزی را مشاهده نمی کنید و خط کش یا میزان و ترازوئی برای اندازه گیری ندارید ، درست همین موضوع است که کار را سخت می کند و کلاً سخت بودن سفر دوم بخاطر همین غیر قابل رویت بودنش است .

چه نیروهایی هستند که باعث می شوند انسان متوقف بشود ؟

همان طور که قبلاً هم گفتیم از جمله آنها ترس ، ناامیدی ، منیت ، خشم و ... که در سفر دوم هم خودشان را نشان می دهند ولی مسئله مهم این است که ما در سفر دوم یک چیزهایی را باید بشناسیم و آن هم سنتهای الهی است ، که در کلام الله شریف آمده که سنتهای ما غیر قابل تغییر هستند و داستانهایی که در کلام اله آمده مثل داستان حضرت ایوب ، یعقوب ، یونس ، ابراهیم ، یوسف ، نوح ، قوم لوط و ... اینها همان سنتهای الهی هستند که اگر نگاه کنیم خداوند مثال از صبر که میزند راجع به ایوب صحبت می کند و می گوید انسانی بود خوش سیرت ، نیکوکار و ما این آزمایش را در مورد او به کار بردیم و دارایی و اموالش را از او گرفتیم ، بیمارش کردیم و بعد او در جواب به ما گفت : "خداوندا به من رنج رسیده ، این رنج را از من برگردان" در واقع این ، آزمایشِ ایمان او بود و وقتی که در آن دوران سخت به خداوند پناه برد ، از آن مرحله عبور کرد . این داستانها در کلام الله به کرّات تکرار می شود مثلاً یکجا نمی بینیم از موسی صحبت شود و چندین بار صحبت شده است یا از پیامبران دیگر و هریک از این پیامبران نمونه ای از این سنتهای الهی هستند که در جریان است و دارد اتفاق می افتد. مثلاً حضرت یونس پیامبری بود که وقتی سختی و رنج به او میرسد قاطی می کند و خشمگین میشود و از ستمگران می شود ، چون پیامبران خصلتهای ویژه ای دارند و در برخی از مسائل به توانائیهای خیلی بالائی رسیده اند اگر نگاه کنیم هریک از آنها یک یا چند تا از این خصلتها را درون خودش دارد مثلاً یکی علم بالایی دارد یکی صبر زیادی دارد یکی خُلق نیکوئی دارد و با هر انسان بد خلق و حال خرابی میتواند کنار بیاید در واقع پیامبران نماد انسانهایی هستند که به مرتبۀ بالایی میرسند و آزمایش خاصی برای آنها طراحی میشود حالا این صرفاً داستان نبوده که تمام بشود برود پی کارش ، مخاطب خداوند حضرت یوسف یا حضرت یونس نبوده چون اگر اینگونه بود زمانی که در کلام الله آمد آنها آمده بودند و رفته بودند و دردی را دوا نمی کرد ، پس مخاطب خداوند همۀ انسانها و ما بوده ایم یعنی اینکه شما حواستان جمع باشد که وقتی به توانایی رسیدید مورد آزمایش قرار خواهید گرفت مثلاً مثل حضرت یوسف به علم تعبیر خواب رسیدید اینگونه آزمایش میگردید اینها سنتهای الهی هستند.

اگر ما بتوانیم این سنتهای الهی را بشناسیم میتوانیم در سفر دوم از پس آزمایشات برآییم و از آنها رد شویم.

داستان موتزارت و سالیری :

یکی از آهنگ سازان بزرگ اروپا دست به خودکشی می زند و وقتی او را به تیمارستان میبرند تا متوجه شوند برای چه دست به این کار زده ، چون او بسیار ثروتمند و سرشناس بود ، یک کشیش نزد او می آید و از او می پرسد برای چه چنین کاری کردی و دست به خودکشی زدی ، آن آهنگ ساز از کشیش می پرسد آیا شما مرا می شناسید ؟

کشیش : بله ، شما یک آهنگ ساز بسیار بزرگی هستید و در اروپا همه شما را می شناسند ، اسم شما آنتونیو سالیری هست. چگونه با وجود اینکه شما با این همه ثروتی که داشتی و با این همه احترام که داشتی یک دفعه چاقو را گذاشتی زیر گلوی خود و گردن خودت را بریدی و ما شما را به اینجا آوردیم ؟

سالیری : آیا شما با موسیقی آشنایی دارید ؟

کشیش : بله

سالیری می نشیند پشت ساز و دو قطعه جداگانه می نوازد و سپس از کشیش می پرسد آیا این آهنگ ها را می شناسی ؟

کشیش : خیر

سالیری برای بار سوم یک قطعه دیگر را می نوازد و از کشیش میپرسد : این یکی را چطور؟

که از نیمه های آهنگ بقیه را کشیش شروع می کند از حفظ خواندن و می گوید این را می شناسم و خیلی آهنگ زیبایی است .

سالیری می گوید : مشکل من هم دقیقاً همین است ، تمام اروپا مرا می شناسند و این دوتا آهنگی که زدم آهنگ هایی بود که من ساختم ولی هیچکس آهنگ های مرا نمی شناسد در صورتی که آهنگ سومی که زدم آهنگی بود که من نساخته بودم و آهنگ شخصی به نام موتزارت بود که همه ، آهنگهای او را می شناسند و می خوانند و در میهمانی ها و مجالس جشن و عروسی با آنها شادی می کنند و می رقصند اما هیچکس موتزارت را نمی شناسد و همۀ درد من همین است که چرا همه مرا می شناسند اما آهنگهای مرا نه و باالعکس هیچکس موتزارت را نمی شناسد ولی همه آهنگهای او را می شناسند و دوست دارند .

سالیری : من وقتی که بچه بودم پدرم فقط به فکر عبادت خداوند بود و به من اجازه نمی داد کار دیگری به جز عبادت خداوند را انجام دهم و من عاشق موسیقی بودم و هر بار که به کلیسا می رفتیم با شنیدن آهنگ های کلیسا روح من به پرواز در می آمد اما پدرم اجازه نمی داد تا یاد بگیرم و در آن حالت من آرزویی کردم و از عیسی مسیح خواستم من را در موسیقی مثل جواهری به درخشش در بیا ورد ، به من آهنگها را القاء کند و بعد از مرگم مردم از من به نیکی یاد کنند و من محبوب قلبها باشم .

فردای آن روز یک معجزه رخ داد و غذا در گلوی پدرم گیر کرد و او فوت کرد و پس از مرگ پدرم به فراگیری موسیقی پرداختم .

سالیری پس از چندین سال آنقدر در موسیقی پیشرفت کرد که تبدیل شد به استاد خصوصی پادشاه ، یعنی بالاترین درجه ای که یک نفر در آن زمان می توانست در زمینه موسیقی بدان برسد و اولین آهنگ ساز دربار شده بود. او مجسمه عیسی مسیح را مقابل خود قرار میداد و هر خط آهنگی را که می نوشت از مسیح تشکر می کرد و قدر دان این موضوع بود .

در مقابل ، موتزارت از نظر شخصیت آهنگ سازی در دنیا بی نظیر بود . از سن 4 سالگی توسط پدرش موسیقی را فرا گرفت و اولین آهنگ خود را می سازد و در سن 6 سالگی چشم بسته آهنگ میزند و در 7 سالگی آهنگهای او در مجلات چاپ می شود و آهنگ سازهای دیگر از آن آهنگها استفاده می کردند و در کنسرت هایی که می رفته همه را متعجب می کرده. حتی در سن 14 سالگی که به کلیسا می رود بخاطر ذهن قدرتمندش وقتی از کلیسا بیرون می آید تمام آهنگ را نت می کند زیرا در آن زمان نت های آهنگهای کلیسا را نمی گذاشتند به بیرون از کلیسا برود.

روزی سالیری آهنگی را برای پادشاه می سازد و به نزد شاه می رود ، پادشاه قسمتی از آهنگ را می زند و خیلی از آن لذت می برد ، درست در همان روز موتزارت بطور اتفاقی وارد آن شهر می شود و در همان لحظه وارد دربار می شود و شروع می کنند با او صحبت کردن و اطرافیان پادشاه به او می گویند ، تو هُنری نداری و چیز زیادی از موسیقی نمی دانی و تو اتریشی هستی و هنر موسیقی نزد ایتالیا یی ها است و با این حرفها او را مسخره می کنند .

موتزارت می گوید ما از روی عشقی که به موسیقی داریم آهنگ می سازیم.

اطرافیان پادشاه : پس بیا و عشق خودت را به ما نشان بده و ما یک نت موسیقی می گذاریم جلوی رویت و آن را برای ما بنواز.

موتزارت : احتیاجی به نت نیست ، من هنگام وارد شدن به قصر ، قسمتی از آهنگ را شنیدم و در همان لحظه در ذهن و جان من نقش بست و کامل شد.

اطرافیان پادشاه : پس بیا و به ما نشان بده.

موتزارت پشت ساز می نشیند و آهنگ را می نوازد ، سپس همانجا شروع به کامل کردن بقیۀ آهنگ می کند و سه چهار برابر آهنگی را که سالیری زور زده بود و ساخته بود را ظرف چند دقیقه می سازد آنگاه همۀ درباریان جمع می شوند تا از تعجب ببینند این چه موجودی است که فی البداهه چنین کاری را انجام می دهد .

اکنون تصور کنید چه حالی به سالیری دست می دهد ، تمام بنیان و سیستم او بهم می ریزد و با خود می گوید من این همه عبادت کردم ، این همه با خدا ارتباط برقرار کردم و موتزارت ظرف چند دقیقه هرچه رشته بودم را پنبه کرد و بر باد داد .

این داستان ادامه پیدا می کند و موتزارت محبوب قلبها می شود ، موتزارت شخصیتی بسیار عاطفی داشت به عنوان مثال به خانواده اش عشق می ورزید و به انسانهای دیگر احترام میگذاشت و دوستشان داشت و احساساتش را خیلی صریح بیان می کرد .

با این ویژگیهای موتزارت همه از سالیری جدا می شوند و به سمت موتزارت می روند و روزگار سالیری سیاه می شود .

جالب این است که تنها کسی که قادر بود آهنگهای موتزارت را درک کند همین سالیری بود ، خلاصه شروع می کند با خودش مبارزۀ درونی کردن و اینجا بین خواسته خودش و خداوند جدال بوجود می آید خواستۀ او این بود که اولین و بهترین و برترین باشد ولی حالا با وجود رقیبی مثل موتزارت در موسیقی از دور خارج شده بود و به هیچ صراط مستقیمی نمی توانست با او مقابله کند .

خانواده موتزارت وضعیت مالی خوبی نداشت و از سالیری درخواست کمک کرد و هنگامی که سالیری در نقطه ای قرار می گیرد که به آنها کمک کند ، کمک نمی کند و کار به جایی می رسد که آنقدر زیرآب موتزارت را در دربار میزند که او را از قصر بیرون می کنند . روزی همسر موتزارت آهنگ های او را پیش سالیری می برد تا به او بفروشد و سالیری از شدت زیبایی آهنگها گریه می کند اما حاضر نمی شود به موتزارت کمک کند و از شدت عصبانیت مجسمه مسیح را در آتش می اندازد و آنجا تصمیم می گیرد انتقام بگیرد .

به نظر شما چرا یک انسان به این نقطه می رسد ؟

اغلب ما از خیلی از مسائل آگاهی نداریم و فقط همین مقطعی را که در آن زندگی می کنیم را می بینیم و خارج از آن را نمی بینیم بنابراین تلاشی را که خودمان انجام می دهیم را دائماً با تلاش دیگران مقایسه می کنیم و بعد اگر تلاشی را که ما کردیم بیشتر از تلاش آنها بود و نتیجۀ بدتری بدست آوردیم آنوقت نسبت به آن افراد حسادت می کنیم در صورتی که عقل انسان قیاس می کند مثلاً میگه تو 5 ساعت درس خواندی و اون 4 ساعت.  اگر تو نمره 20 بگیری و او 16 بگیرد یا تو قبول شوی و او قبول نشود پس این درست است و عقل آن را می پذیرد حالا اگر تو 5 ساعت درس خواندی و او 2 ساعت ، اما تو قبول نشدی و اون قبول شد ، این را عقل جزئی نمی پذیرد ، قیاس عقل جزئی روی حساب دو دوتا چهارتا است و حسابش درست است ولی اشکالش کجای کار است ؟

 عقل کارش را درست انجام می دهد حتی عقل جزئی ، ولی مسئله اینجا است که خیلی وقتها داده هایی که ما از آن برای قیاس کردن استفاده می کنیم ناقص است . ما فقط آن تلاشی را که با چشم از دیگران می بینیم وارد محاسبات می کنیم و خیلی از تلاشی را که آنها می کنند را شاید ما اصلاً نبینیم یا متوجه آن نباشیم و این در زندگی روزمرۀ ما کاملاً خودش را نشان می دهد مثلاً شوهر من روزی 10 ساعت کار می کند ولی شوهر فلانی روزی 6 ساعت کار می کند چرا شوهر من ماهیانه 500 هزار تومن درآمد دارد و شوهر فلانی ماهیانه یک میلیون تومان؟ این قیاس ها را ما هر روز به شکلهای مختلف تکرار می کنیم .

اولاً داده ها و اطلاعات ما کاملاً غلط است چون ما از تلاش انسانهای دیگر خبر نداریم ، ما در کنگره یاد می گیریم که حیات و زندگی تنها در این دنیا نبوده و ما از تولد های قبلی و حیاتهای پیش خبر نداریم و انسانها هرکدام پیشینه دارند ، ما نمی دانیم در حیات قبلی دیگران چقدر زحمت کشیده و تلاش کرده اند ، ما نمی دانیم او در خلوت خودش چقدر تلاش کرده و چه مرارت هایی کشیده .

وقتی ما این قیاس ها را انجام می دهیم نتیجه اش 3 حالت دارد:

 1) ما یک احساس نفرت و بیزاری نسبت به اون شخص پیدا می کنیم

2) اگر نسبت به اون شخص پیدا نکنیم یک احساس نفرت و بیزاری نسبت به خداوند پیدا می کنیم

3) اگر خیلی خیلی خوب باشیم از خودمان متنفر می شویم .

پس اینجور قیاس ها بهانه ای است تا نفس قدرت را بدست بگیرد یعنی نفس اماره دنبال فرصتی می گردد تا تمام شرایط مناسب برای خودش را بدست آورد ، با آوردن قیاس ، اطلاعات ناقص ، دانایی ناقص ، حال خراب ، همۀ اینها را با هم جمع کنید و بریزید توی دیگ ببینید چی میشود ، نفس همه را خوب میپزد و این آش را میدهد به خورد عقل و عقل هم بر اساس عدالت خودش این داده های اشتباه و غلط و بر هم ریخته و حال خراب را بر میدارد و همانطور که گفتیم حس اولین نیروی بکار گیری قوه عقل است و مثل سوخت می ماند برای اتومبیل ، فرض کنید به جای بنزین ، باروت یا نیترو گلیسیرین در باک بریزیم ، با اولین جرقه سیلندر پودر می شود .

نفس هم می گردد یک چیزی پیدا می کند شبیه بنزین و به عقل می دهد و عقل هم از همه جا بی خبر شروع به آنالیز و تجزیه و تحلیل مطالب می کند و در نهایت اتفاقی که می افتد این است که عقل به قول معروف قاط می زند و در نهایت کیش و مات می شود.

اینجا آقای سالیری جایگاهش به خطر افتاد و مقایسه کرد ، من این همه سختی کشیدم ، پدرم مانع من بود و با هزاران مشکل رسیدم به جایی و حالا این فرد از راه رسیده همۀ زحمات من را ریخته بر هم و به خداوند و مسیح می گوید این عدالت است و مجسمۀ مسیح را در آتش می اندازد و میان خواستۀ نامعقول خودش و کمک کردن به مردم باید یکی را انتخاب می کند و دو راهی انتخاب بوجود می آید که خواسته نامعقول خودش را انتخاب می کند.

در تمامی نقاطی که انسان توسط نفس بایکوت می شود همگی دو راهی انتخاب است و یک دفعه اتفاق نمی افتد ، همیشه این دو راهی انتخاب وجود دارد و هنگامی که سالیری نُت های موتزارت را می خواند و گریه هم می کند ، آنجا به حس خود توجهی نمی کند و قدرت را انتخاب می کند و پس از آتش زدن مجسمۀ مسیح سوگند می خورد که انتقام بگیرد .

در مجلسی اتفاقی می افتد که موتزارت به سالیری می خندد و این کار به سالیری برمی خورد و می گوید تو به من خندیدی ، کاری می کنم که من به تو بخندم و می خواهد انتقام بگیرد و یک نفر را به عنوان جاسوس و خدمتکار به خانه موتزارت می فرستد تا نت های موتزارت را بدزدد و خلاصه هر کاری که از دستش بر می آید انجام می دهد و او را از هر کاری بیکار می کند و موتزارت آنقدر ضعیف و فقیر می شود و از دسیسه های سالیری آنقدر الکل مصرف می کند که کاملاً معتاد به الکل می شود و لباسهایش پاره و کثیف می شود و در جاهای درجه 3 و 4 آهنگ می زند .

سالیری چهرۀ خودش را عوض می کند و پیش موتزارت می رود و از او می خواهد تا یک آهنگ مرثیه برای کسی که می خواهد برای خودش مرثیه بنوازد برایش بسازد. 

کشیش از سالیری میپرسد برای چی از او خواستی مرثیه کسی را بسازد که می خواهد برای خودش مرثیه بگوید ؟

سالیری میگوید : چون می دانستم خودم قدرت آن را ندارم که چنین مرثیه ای را برای موتزارت بسازم و از او خواستم این کار را بکند تا پس از مرگ او من آن مرثیه را اجرا می کردم و به مردم می گفتم به نشانه عشق به موتزارت این مرثیه را ساختم و به این صورت من محبوب قلبها می شدم و در آخر آن کسی که به موتزارت می خندید من بودم چون او را در خاک کرده بودم و شهرت و محبوبیت او را هم گرفته بودم .

ولی دست تقدیر ، هرگز آن آهنگ ها را به دست سالیری نمی رسد و این اتفاق نمی افتد .

موتزارت در سن 35 سالگی فوت می کند و پس از مرگش او را در قبر دست جمعی خاک میکنند او کسی بوده که در طول 35 سال عمرش حدود 800 آهنگ ساخته و الآن در اروپا و آمریکا او را میپرستند و 50 سال پس از مرگ او به ارزش هنرش پی بردند و مجسمۀ او را ساختند و اخیراً دانشمندان کشف کردند که گوش کردن آهنگهای موتزارت باعث بالا رفتن آی کیو میشود .

چرا این اختلاف زمانی برای شناخته شدن و درک آثار بزرگان اتفاق می افتد ؟ 

چون در آن زمان هنوز بستر مناسب به وجود نیامده است که مردم را جذب کند باید زمان بگذرد تا آن تغییرات در انسانها به وجود بیاید و بتوانند آن مطالب را جذب بکنند . اگر یک آهنگ بسیار زیبا را بشنویم ولی با بی تفاوتی از آن رد می شویم به این دلیل است که گیرندگی از آن هنر در ما وجود ندارد و خاصیتی که بتوانیم با آن مفاهیم را جذب کنیم را نداریم .

امروزه در دنیا علم و آثار هنری زیادی وجود دارد ولی ما با هیچ یک از آنها سرو کار نداریمو در ارتباط نیستیم و با آنها بیگانه ایم علتش این نیست که علم و آگاهی و حقیقت وجود ندارد ، بلکه علت پراکندگی آنهاست . همین قرآن که سراسر حکمت است خیلی وقتها هیچ میلی به یادگیری آن نداریم و بیشتر به عنوان وسیله تزئینی و یا حفاظتی از آن استفاده می کنیم . آن چیزی که مهم است در انسان قدرت جذب است . اگر ساختارها در درون ما بوجود آیند ما می توانیم مطلب را جذب کنیم . زمینهای زیادی برای کشت وجود دارند ولی آیا در تمام آنها می توان پسته و یا برنج کاشت ؟ شرایط خاص ، موقعیت جغرافیایی خاص برای کشت هر نوع محصول نیاز است . انسان هم مثل یک زمین است که اگر بخواهد چیزی را درک کند باید بستر را در خودش فراهم کند و از هر گونه سنگ و کلوخ پاک سازیم آنگاه که شرایط در درون ما به وجود آمد و آن آگاهی به وجود آمد مثل بذر کاشته شده در زمین است آن وقت شروع به جوانه زدن و رشد کردن می کند ، قبل از ایجاد بستر ، شاید جوانه بزند ولی به بار نمی نشیند .

در هر زمینه ای باید بستر محیا شود، در زمینه اعتیاد هم اینطور است ، ما سالها درگیر اعتیاد هستیم زمانی می توانیم درمانش کنیم که بستر آن در ما بوجود آمده باشد و آن خواسته در ما باشد ، در آن صورت وقتی کلام راهنما را شنید در درونش رسوخ می کند و حس را بوجود می آورد مثلاً‌ دلش گرم می شود و احساس امید و سرزندگی پیدا می کند ولی اگر زمین آماده نباشد کلام هر چه قدر هم قوی باشد ممکن است هاله ای را در او به وجود آورد ولی سریع محو می شود .

همه انسانها در آن چیزی که خداوند به آنها اعطا کرده مشترک هستند ولی ممکن است جایگاهشان با هم متفاوت باشد ، نمی شود به من عقل داده باشد ولی نفس نداده باشد ولی ممکن است حس من بقدری پالایش پیدا کند و در جایگاهی بالاتر از فرد دیگر قرار گرفته باشد . و اینها همه فقط به آیه " لَیسَ لِلاِنسانِ اِلّا ما سَعی"   " برای انسان چیزی نیست جز آنچه که از راه تلاش و کوشش بدست می آورد " بر می گردد.

مثلاً اگر من زبان انگلیسی را خوب یاد می گیرم به این منظور است که من زمینم را خوب شخم زدم سنگهای آن را برداشتم کود مناسب دادم و استاد دانه را در درونش می کارد سبز می شود ولی مال دیگری که هنوز شوره زار است سبز نمی شود .بنابراین همه ما مثل زمین هستیم فقط باید آن بستر و شرایط لازم را در خودمان بوجود بیاوریم.

حسادت در انسان بر دو مبنا حرکت می کند : 1- بستر و شرایط را در خود بوجود نیاورده ایم و ناخالصی ها در وجود ما باقی می ماند . 2- هنوز به آن آگاهی نرسیدیم که اگر کسی مطلبی را سریعتر متوجه می شود و یا بهتر سفرش را به انجام می رساند ، به این خاطر است که آن شخص بهای آن کار را پرداخت کرده است و اگر انسان این باور را در خودش حس کند و پیدا بکند ، آنوقت مسئله قیاس کردن برایش منتفی می شود و دیگر به مردم گیر نمی دهد و دائماً در حال ثابت کردن خود به دیگران نیست و به آنها ضربه نمی زند تا خود بالا برود . قیاس ما بر اساس اطلاعات بسیار غلط و ناقص است. اولاً ما از گذشته خود و اون شخص اطلاعی نداریم و الان نمی دانیم که به زمین برای چه کاری آمده ایم و قرار است به کجا برویم و دوماً از فرمانی که به من داده شده و یا از فرمانی که به دیگری داده شده اطلاعی نداریم یعنی ابتدا و انتها را نمی دانیم . قیاس در انسان یکی از ابزار های اصلی و مهم و کاربردی نفس اماره است و برای اینکه انسان را بطور کلی از مسیر حیات خود گمراه کند .

وقتی ما ببینیم که تلاشمان را کردیم و به نتیجه رسیدیم ولی فرد دیگری به نتیجه رسیده و بر این باوریم که به عدالت برخورد نشده آن وقت است که از راههای میانبر حرکت می کنیم و شروع به نقشه کشیدن می کنیم ، مثلاً نقشه می کشد که چگونه آن شخص را خراب کند و خودش را به جلو بکشد در این نقشه کشیدن نیروهای اهریمنی و تخریبی را وارد عمل می کند و این دقیقاً‌ همان چیزی است که آنها می خواهند ، یعنی می خواهند انسان در قیاس قرار گیرد و به نتیجه متناقض برسد در آن موقع نیروهای تخریبی خودشان را به سمت انسان گسیل می کنند یعنی وقتی ما می خواهیم نقشه بکشیم و کار را خراب کنیم نیروی منفی به ما می گوید این کار را بکن و اطلاعات را ناخود آگاه جلوی پای ما می گذارد و نیروها و انسانهایی را جلو ما قرار می دهند که این نقشه ها را انجام دهیم و آن وقت است که با نیروهای منفی پیوند برقرار می کند و این پیوندها که بوجود می آید به خاطر انجام خواسته نامعقول در ابتدا خیلی خوشایند است چون ما به نتیجه میرسیم ولی در انتها که کار انجام شد ، ما میمانیم و وجدان درد و زمانی را که از دست داده ایم . اینها به یکطرف از طرف دیگر این نیروهای منفی به ما چسبیده اند و با ما پیوند برقرار کردند و گره خورده اند و این گره را دیگر به این راحتی نمی شود باز کرد و کسی که می خواهد به سمت صراط مستقیم بیاید و حرکت کند به همین راحتی نیست .

به همین دلیل است که وقتی به سمت تاریکی حرکت می کنی و با توبه بر میگردی و در راه مستقیم قرار می گیری نیروهای منفی فشار زیادی اعمال میکنند تا شما را از این را منصرف کنند مثل وقتی که وارد مافیا می شوی و دیگر نمی توانی و نمی گذارند که خارج شوی ، وقتی قدم در راه ضدارزش می گذارید دیگر کنترل اراده ، عقل و حس شما دست شما نیست و تمام دروازه های شهر وجودی باز شده اند و نیروهای بازدارنده در آن لانه کردند و کالبد و ذهن انسان دیگر امن نیست مثلاً میخواهد تمرکز کند نمی تواند ، می خواهد از طبیعت لذت ببرد نمی تواند .

مسئله اصلی همان انرژی است که ما برای رسیدن به خواسته های خود نیازمند بدست آوردن انرژی هستیم و اگر ما انرژی را از راههای اشتباه بدست بیاوریم ، خیلی چیزها را هم از دست می دهیم .

نیروهای خداوندی به انسان می گوید که اگر یک کار خوب انجام دادی من ده برابر پاداش به تو می دهم شیطان هم همین جمله را می گوید ولی شیطان اولش با شما حساب می کند اما بعد ده برابر یا شاید هم بیشتر از ما پس می گیرد چون انسان به تنهایی از خود نیرویی ندارد و اگر بخواهد در محیط اطرافش تغییراتی به وجود آورد باید یک سری از نیروها در اختیارش قرار بگیرند و تحت فرمانش باشند ، تا آن نیروها ، خواسته های ما را به انجام برسانند در این بین نیروهای منفی هم به خواسته های خود برسند ، نیروهای منفی برای اینکه بتوانند در یک سرزمینی رشد کنند یک شرط اساسی دارد و آن این است که در آن سرزمین آگاهی و دانایی رشد نکند ، و مردم آن سرزمین در جهل بمانند و بستر فراهم بشود و آنها بتوانند به فعالیت خودشان ادامه دهند.

 اعتیاد چگونه می تواند در انسان زندگی کند ؟

وقتی که انسان دانایی نسبت به اعتیاد پیدا نکند ، وقتی که ما به کنگره می آییم در واقع می خواهیم آگاهی خود را بالا ببریم اما اگر دیر بیائیم و زود برویم در جلسات به موقع حضور پیدا نکنیم همه اینها به این دلیل اتفاق می افتد که که انسان به آن دانایی و آگاهی نرسد و اعتیاد بتواند به زندگی خودش در ما ادامه بدهد و اینها همگی زیر سر نفس اماره است و نفس اماره طوری این برنامه ها را بوجود می آورد تا به هدفش برسد و دانایی رشد نکند.

انسان در قیاس ابتدا احساس می کند عدالتی اتفاق نمی افتد و خداوند عادل نیست ، آنگاه وارد بازی می شود و شروع به بازی می کند تا به خواسته های نامعقول خود برسد در این کار به ابزار احتیاج پیدا می کند و نیروهای بازدارنده این ابزار را در اختیار او قرار می دهند و انسان به خواسته نامعقول خودش می رسد و با این حرکتی که انجام می دهند جلوی رشد دانایی و آگاهی را در زمین می گیرند و بیشتر روی انسانهایی که توانایی و استعداد و هوش دارند متمرکز می شود.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 مرداد 1396 10:57 ق.ظ
Cool blog! Is your theme custom made or did you download
it from somewhere? A theme like yours with a few simple tweeks would really make
my blog stand out. Please let me know where you got your design. Thanks
سه شنبه 17 مرداد 1396 12:12 ب.ظ
Heya i'm for the first time here. I came across this board and I to find It
truly helpful & it helped me out much. I'm hoping to give something again and help
others like you aided me.
جمعه 13 مرداد 1396 08:25 ب.ظ
Hello would you mind letting me know which
hosting company you're utilizing? I've loaded your blog in 3 different internet browsers and I
must say this blog loads a lot quicker then most. Can you suggest a good internet hosting provider at a reasonable price?
Cheers, I appreciate it!
جمعه 6 مرداد 1396 08:51 ب.ظ
Your method of explaining the whole thing
in this paragraph is really nice, all be capable of simply be aware of it, Thanks
a lot.
چهارشنبه 23 فروردین 1396 01:44 ب.ظ
Amazing blog! Is your theme custom made or did you download it from
somewhere? A theme like yours with a few simple adjustements would really
make my blog stand out. Please let me know where you got your design. Bless you
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:55 ق.ظ
Very nice post. I just stumbled upon your weblog and wanted to say that
I've really enjoyed browsing your blog posts. After all I will be subscribing to your rss feed and I hope you write again soon!
یکشنبه 13 فروردین 1396 02:12 ب.ظ
This information is priceless. Where can I
find out more?
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : مسافر محمد رضا
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :